نیمه تو
نیمه تو
* اگه بخواهیم حتما می توانیم( به قول یه دوست که می گه never say never ) *
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مادر
والاترین ، آرامش بخش ترین
و مهربان ترین
واژه در تمام واژه های دنیاست

Quick Contact

Add to favorites

About me

بهمن
2
4 سال ندارم
متولد زیباترین ماه هستی
اینترنت
و شبکه
Web design & Pro
اصفهان
کامپیوتر
...


muhammad.ir

My logo

نیمه تو

| دیگر عزیزان |

گنجینه سخن

نابخشوده

غروب سیاه پوش

آزاده و علی

یادداشتهای یک اطلاع رسان

اشک سرد نقره ای

گل دوست پرسپولیس

بهناز

بیتا

کلبه گیتار

لابراتور علوم

نوشته های دختر اردیبهشت

صد سال تنهایی

صبا

سونیا و سارا

seven

ایلیا

آذرخش

|سایتهای مورد علاقه من|

danlod

Takdownload

photo.net

my friends logo

گنجینه سخن
اشک سرد نقره ای

عشق از دوستی پرسید:
تفاوت من و تو در چیست؟
دوستی گفت : من دیگران را به سلامی
با هم آشنا می کنم تو به
نگاهی.
من به دروغی دیگران را از هم
جدا
می کنم تو با
مرگ.

***********
در بی نهایت تنهایی
و استیصال نبودن کسی
در این ظلمت بی کسی
حتی سفر را خاموشی در کنار نیست
تا شاید
تنهایی را دو تا کنی
و این است معنای حقیقی
تنهایی...


بهمن
بهترین ، زیباترین و قشنگ ترین
ماه دنیا

ماه عشق ، ماه خوبی
ماه زیبایی ، ماه
سفیدی
ماه
من


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
خاطرات سربازی (۳۴)

سلام

امروز سومین سال تاسیس وبلاگمه

یادمه اون روزهای اول خیلی شور و حاله نوشتن داشتم

ولی الان حتی فرصت خوندن وب رو هم ندارم

اولین یادداشتی که توی وبم گذاشتم خیلی واسم جالب بود

دوست دارم دوباره بنویسمش

 

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار دور,زمانی که پای هیچ بشری به زمین نرسیده بود همه فضائل و تباهی ها در کنار هم شناور بودند و از بیکاری خسته و کسل . یک روز خسته تر و کسل تر از همیشه دورهم جمع شدند. زکاوت از میان فضائل گفت: بیائید بازی کنیم,مثلا قایم باشک. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند . دیوانگی از میان تباهی ها به میان پرید و دوید و گفت:«من چشم میگذارم,من چشم میگذارم» همه از این پیشنهاد خوشحال شدند چون هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد. همان بهتر که دیوانگی به دنبال آنها می گشت . دیوانگی کنار درختی رفت و چشم گذاشت:
یک, دو , سه , ... همه باید پنهان می شدند.
اصالت پشت ابرها پنهان شد.لطافت از هلال ماه آویخت.خیانت درون سطل زباله جای گرفت.هوس به مرکز زمین رفت.طمع در کیسه ای که خورد و خسته بود پنهان شد.دروغ گفت که زیر سنگها میرود اما به ته دریا رفت! چون او دروغ بود.
عقل در این میان با خود گفت:من پنهان نمی شوم بهتر است مراقب فضائل دیگر باشم. اما دیوانگی فریاد زد: همه باید پنهان شوند,نگهبان نمی خواهیم و عقل به ناچار پشت کوهی پنهان شدو دیوانگی همچنان می شمرد:"هفتاد و دو,هفتاد و سه,هفتادو چهار...و آنکه در این میان مردد بود عشق بود.عشق جایی را برای پنهان شدن نمی یافت. جای تبعیضی نیست,همه می دانیم که عشق را نمیتوان پنهان کرد و دیوانگی..... همچنان می شمرد." نود و سه و نود چهار و ..."و عشق میان بوته گل سرخ پنهان شد.دیوانگی به انتهای شمارش رسید:" نود و هشت و نودونه و صد"حال باید همه راپیدا می کرد. اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود,تنبلی تنبلی اش آمده بود پنهان شود.لطافت را از شاخ ماه پائین کشید. خیانت را از سطل زباله,طمع را در کیسه,حتی دروغ را از ته دریا بالا کشید. اما هر چه گشت عشق را نیافت.از یافتن عشق نا امید شده بود که حسادت زیر گوشش زمزمه کرد "همه را پیدا کردی به جز عشق؟! او را در میان بوته گل سرخ پیدا کن.
و... دیوانگی با شادی و هیجان شاخه ای چنگک مانند از درختی چید,و با احساس و هیجان به اقتضای دیوانگی اش درون بوته گل سرخ کرد. یک بار, دوبار, سه بار ... ناله ای از میان بوته شنید.عشق بیرون آمد,دستانش را روی صورتش گذاشته بود,از میان انگشتانش خون می چکید.شاخه میان چشمانش خورده بود, دیگر نمی توانست جایی را ببیند,او کور شده بود. دیوانگی فریاد زد"خدا یا من چه کردم.من چه کردم,چگونه تو را درمان کنم"و عشق نالید و گفت تو با این دیوانگی و احــــساس و هیجانت چگونه می خواهی مرا درمان کنی اگرمیخواهی به من کمک کنی از این پس راهنمای من شو. چنان شد که از آن پس عشق کور است و دیوانگی در کنار او .
ای کاش آنروز عقل پنهان نشده بود

 ************************************

راستی عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشین

سالی که میاد یه جورائی سال من هم هست

سال خوک

بدرود...

 


سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385
خاطرات سربازی (۳۳)

سلام

حتما حالا می گید که دوباره اول ماه اومد و من اومدم که بگم چند ماه خدمت شدم

اره ۱۷ ماه شدم امروز

ولی دوست ندارم حالا حالاها خدمتم تموم بشه

الان توی کافی سیما هستم

خوش می گذره دیگه

راستی دو سه روزه پیش بچه ها از ایلام اومدن مرخصی

دوباره خاطرات ایلام تو ذهنم اومد

ای کاش انتقالی نگرفته بودم

بعدا میام مفصل می نویسم

بدرود...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 34930


عناوین آخرین یادداشت ها

Click here to make Webloger your default homepage
Home | Contact me

I Can Because I Want

Powered by : MGH